نظرت سمت من نامه سیاه افتاده است

و دلم باز به پا بوس تو راه افتاده است

 

زده ام فالی و این بار چه دیدن دارد

قصه ی فال گدایی به شاه افتاده است

 

ماه تا مشهد تو راه نشان خواهد داد

نوری از گنبد تو در دل ماه افتاده است

 

از خجالت همه ی دست دلم میلرزد

بس كه دور از تو در آغوش گناه افتاده است

 

چه بگویم كه دل از بی سرو سامانی ها

بی تو عمریست كه از چاله به چاه افتاده است

 

گله كم نیست ولی لب به سخن نگشایم

سر و كار دل من بی تو به آه افتاده است

 

"دل خوشم كه به من اقبال كبوتر دادی"

تا نگویند كه بی پشت و پناه افتاده است